خرید بک لینک
آخه چرا انقدر بدبخت و بی اراده ام... چرا هر روز میخوام خوب باشم و نمیتونم... چرا ادعا دارم عاشق امام حسینم ولی چیزی از رفتار و کردارم و اخلاقم مشخص نیست... چرا راه و رسم زندگیم بویی از خط مشی اهل بیت نبرده... چرا انقدر احساس پوچی میکنم... چرا انقدر درمونده و بیچاره ام... دیگه دارم مطمئن میشم که افسردگی ها و بیماری های روانی همه از دم حرف مفتن!!! مشکل جای دیگست! مشکل از بی دینی کردنمونه! مشکل از اونجاست که زندگیامون دیگه بوی خدا نمیده بوی اهل بیت نمیده بوی معنویت نمیده! راهو اشتباه پیمودم گویا! حداقل اگر درست هم انتخاب کرده باشم راهمو اما توی مسیر منحرف شدم قطعا که حال و روزم این شده! مگه این همه حدیث و ایه نیومده برای ما...مگه این همه نگفتن که با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن!؟ این زندگی که پادشاهی نیست من دارم! ولی خدا شاهده که هر کاری هم که خواستم نکردم! انگار توی برزخی گیر کردم بین این دو! نه بی خدای بی خدام نه با خدای باخدا. خدایا میشه من متحول بشم یعنی؟! میشه یه روز که از خواب پا میشم محکم پای ارزاش هام بمونم؟ بگم دیگه کار حرام نمیکنم چون خدا گفته نکن... چون امام ز

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

فاطمه اسرا یه سه چهار روزه که داره خودش توی خونه راه میره بدون کمک!

زود گذشت!

پارسال همین موقع بود که من داشتم از بی خوابی میمردم از بس فاطمه اسرا نیم ساعت چشم روی هم نمیذاشت!


خدایا کمکم کن راه خیلی سختی پیش رومه انگیزه و عشقمو زیاد کن تا سختی راهو حس نکنم و ناراحتی ها بهم غالب نشن!

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

روز به روز تنوع کاری شما بیشتر میشود گویا!

روز به روز کیس ها عجیب تر میشوند!

روز به روز افسار اختیارتان بیشتر گسیخته میشود!

باشد تا روزی بیاید که انتخاب درستی داشته باشی و معشوقه ابدی ات را از این بوم صد رنگ پیدا کنی تا ارام بگیری.

والسلام


برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

خلاصه اینکه فاصله طبقاتی حتی توی الودگی هوا و میزان بارش برف و بارون هم تأثیر گذاره!


خدایا یه نظری هم به ما نیازمندا بکن!

نوکرتم به مولا.

(:



برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

جا مانده ایم حوصله شـــرح قصه نیست...


تربت بیاورید که خاکـــــی به ســــر کنیم...



احساس دریایی نوشت:

کار دستم داد آخر قلب ناپاکم حســـــین

اربعین پای پیاده رفت از دستم که رفت

...

تازه دارم میفهمم که چه خاکی تو سرم شده...!

دور شدم ازت اقا!..خیلی دور شدم!

اقا جان دستمو بگیر من همونم که روزی ادعای عاشقی برای تو داشتم!



برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10


گهی زین به پشت و اگر شانش مائه باز گهی زین به پشت!




برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

زخم هارو نمیشه نشون هر غریبه ای داد...

جاشو یاد میگیرن!


برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

این روزها و شب ها موقع خواب عناوین و موضوعات زیادی به ذهنم میاد که دوس دارم اینجا ثبتشون کنم و حتی در تصوراتم تا دو سه خط از متن را هم یادداشت میکنم و به خودم متذکر میشوم که حتما فردا توی وبلاگم میذارمش ولی کو حافظه دُرُس درمون! به محض اینکه فردا میشه و چشمامو باز میکنم هر چی فکر میکنم موضوع رو نمیتونم به یاد بیارم! سطح حافظه من به جایی رسیده که الان مادر بزرگمم در این حد فراموشی نداره! ولی با خودم فکر کردم که بالاخره که چی؟!..بالاخره که باید از یه جایی شروع کنم و بیام اینجا و از ذهنیاتم بنویسم. پس تصمیم بر این شد که از قانون "از یه کنار" که همسرم به من آموخته استفاده کنم! احتمالا تو پست بعدی یکی از موضوع های تو ذهنمو مطرح میکنم. پ ن:ناراحتم که یادم نیست! چون موضوع های دلچسبی بودن برام! حس خوبی بهشون داشتم ولی الان اونجوری که باید چیزی ازشون به خاطر ندارم! باشد تا حافظه ما فعال شود.

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

اگر اهل قصه و داستان و رمان باشی باید حس و حال منو خوب درک کنی.خیلی لذت داره که یه داستان خوبو و تقریبا طولانی رو شروع کنی و لحظه به لحظه که اونو میخونی توش غرق بشی جوری که انگار خودت نقش اول داستانی و همه رو به چشم خودت دیدی و کشیدی! از اون بهتر اینه که تو نتونی حدس بزنی قراره چی پیش بیاد! باز بهتر از اون اینه که داستان خیلی طولانی و باشه و تموم نشه به این راحتیا! (البته در صورتی که داستان دُرُس حسابی باشه) من به شخصه وقتی از یه داستانی خوشم میاد و موقع خوندنش لذت میبرم،وقتی داستان داره تموم میشه دلم میگیره! لحظه هایی هست که تو با اتفاقات توی داستان میخندی ...گریه میکنی...بزرگ میشی...قضاوت میکنی...دلتنگ میشی...دختر میشی ...پسر میشی...پدر میشی....مادر میشی...مجنون میشی...لیلی میشی. وقتی که تک تک کاراکترای داستان رو میخونی و درک میکنی خودتو به جای اونا متصور میشی خیلی جذابه! و من در همین لحظه اعتراف میکنم به این که من واقعا به رمان خوانی علاقه دارم و یه جورایی معتادش شدم! و فکر نمیکنم هیچوقت دیگه کنارش بذارم...شاید حجم خوندنم توی سنین مختلف کم بشه ولی از بین نمیره قطعا! اگر روزی به ارزو

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

این ده روز اخیر اتفاقای زیادی افتاده... هر کدوم یه جوره.بعضیشون از ته وجود شادی توی دلم ریخته و بعضیشون از عمق وجود غمگینم کرده و جگرمو سوزونده! هفته عجیبی بود ...در واقع درست تر اینه که بگم دو هفته عجیبی بود! از اومدنِ خاله اینا بگیر تا سال مادر و مرگ آقا سید(شوهر عمه پدریم)و دعوت خاله و وحید و چند شب بعدش دعوت دایی و دو تا عروساش و مهمونی هایی که این چند روز رفتیم و حرصایی که بعضا خوردم!...و این سه موردی که الان میخوام بگم کلکسیونمو تکمیل کرد... خبــــــــــر بارداری دختر عموی عزیزم! از اون مهم تر خبر بلــــــه برون دختر عموی بزرگم که خیلی یک سالی میشد که طلاق گرفته بود و خوشحالی که همه وجودمو گرفت! و در نهایت خبر مرگ زن داداش یکی از عزیز ترین دوستانم!دختر بیست و چهار ساله ای که مادر یک پسر بچه چهار ساله و همسر یک مرد سی ساله بود!علت مرگ سرطان یا تومور یا هر کوفتی که مثل اینا شیشه عمر ادمو ترک ترک میکنه و نهایت خورد و خاکشیر میشه و هیچی ازش نمیمونه!!! از خانوادش کی باورش میشه که فاطمه الان زیر خروارها خاکه؟! پسرش هنوز نمیدونه که مادر رفته! پدرش جلوی بچه خودشو خوب نشون میده و بعدش می

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 4:10

صفحه بندی